گنج

شمارهٔ ۸۷۶

رفتی و در غم تو بماندم فگار دلبازآی تا کنیم به پایت نثار دل
آخر نگاه دار دل خستگان هجرشاید که آید آخر کارت به کار دل
چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخبرکندم از نگار خود و از دیار دل
گفتم به زلف او که چه کردی تو صید گفتکردم شکار چون دل او صد هزار دل
حال دل ستمکش محزون من مپرسبشکستم از فراق رخش روزگار دل
رفتیم و کامی از تو ندیدیم عاقبتبگذاشتیم بر در تو یادگار دل
دل کز جهان به زلف تو بستیم مشکنشنازک بود حکایت دل زینهار دل