گنج

شمارهٔ ۸۷۴

به تلخی شب هجران و بامداد وصالبه هر دو نرگس جادوی دوست و آن خط و خال
بدان دو زلف پرآشوب فتنه انگیزشبدان دو ابروی پیوسته‌اش به شکل هلال
به آتش رخ چون لاله رنگ دلبر منبدان دهان گهربار او چو آب زلال
که در فراق تو جانا جهان نمی‌بینممرا ز جان و جهان بی رخ تو هست ملال
دل تو شاد ز ایام باد در همه دممعین و یار تو بادا خدای در همه حال
شبی به وصل نوازم که شد مرا دامنز خون دیده هجران کشیده مالامال
که گفت بر تو که با خستگان جفا می‌کنکه کرد خون دل خلق شهر بر تو حلال
رسیده حال من بی نوا به غایت شوقگذشته حسن دلاویز تو به اوج کمال
دلا ز دست حریفان خود چو نی مخروشچو دف مباش دو روی و چو چنگ هیچ منال