شمارهٔ ۸۷۱
دردی که مراست بر دل تنگاز دست جفای شاهدی شنگ
آخر تو بگو که با که گویمکاو هست همه جفا و نیرنگ
یک ذره وفا به دل ندارددارد دلکی ز آهن و سنگ
از وصل نکرد شادمانمهجرانش ببرد از رخم رنگ
گر تیغ زند ز دست و بازونگذاشت ز دامنش دلم چنگ
جای تو در اندرون جانستگر دور شوی هزار فرسنگ
زین بیش جفا مکن تو بر مابگذار تو جای صلح در جنگ
مگذار که آینه جمالتگیرد ز شرار آه ما زنگ
از دست جفای چرخ غدّاراقصای جهانست بر دلم تنگ