شمارهٔ ۸۷۰
ای برده رخت ز روی گل رنگیارب دل تو دلست یا سنگ
صلحست و صفا میان احباببا مات چرا همه بوَد جنگ
گر تیغ زنی ز دست و بازودل چون گسلد ز دامنت چنگ
نزدیک بود غم تو چون جانگر دور شود هزار فرسنگ
با عشق تو عقل برنیایدعقلست زبون و عشق سرهنگ
مهر رخ تو چو آفتابستدل دست زده در او چو خرچنگ
از چشم تو عالمیست سرمستای چون دهنت دل جهان تنگ
دیدم گل روی دوست در باغگفتم نه که عارضیست گلرنگ
سنگین دل و بی وفا نگاریستوانگاه به سر جفاش پا سنگ
سرو از قد سرکشت گرفتهستدر جلوه قامت این همه ننگ
شکرست که صیقل غم توبزدود ز لوح خاطرم رنگ
چون عود که گوشمال یابمبر چنگ مرا زنند چون چنگ
ور همچو دفم قفا بدردچون نی بکشم به یادش آهنگ