گنج

شمارهٔ ۸۲۵

مراست درد فراقی که نیست درمانششبیست شدّت هجران که نیست پایانش
مرا سریست و فدای تو کرده‌ام چه کنمکه از بلای فراق تو نیست سامانش
عظیم دور فتاده‌ست کعبهٔ مقصودکه نیست در همه عالم حد بیابانش
ببین که مشکل ما حل نمی‌شود باریاز آن سبب شب هجران ما شد آسانش
دلم ز دست غم و درد تو به جان آمدبگو که با که بگوییم درد پنهانش
طبیب درد دلم را دوا نمی‌سازدچرا که نیست امیدی چنان بدین جانش
اگر به جان رسدت دست ای جهان زنهارمکن دریغ و به جانان خود برافشانش