گنج

شمارهٔ ۸۲۴

خوشست درد که باشد امید درمانشخوشا سری که نباشد به عشق سامانش
وصال کعبه مقصود اگر طلب داریقدم مزن که نباشد حد بیابانش
دلم رسید به جان و به جان رسید دلمبه غیر شربت وصل تو نیست درمانش
صبا ببین که چه بدمهر دلبری دارمبگو که شرم نیامد ز عهد و پیمانش
ز تیر غمزه که بر جان ما زدی جانابه جان دوست که در خون نشست پیکانش
ز چرخ ناسره هرگز وفا نباید جستکه نیست مهر درو و جفا فراوانش
جهان ثبات ندارد به پیش اهل خردخوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش