گنج

شمارهٔ ۸۲۰

نگار چابکِ مهروی مهوشبت سیمین عذار شوخ سرکش
ز زلف تابدار و رنگ رخسارنهد هر لحظه نعل من در آتش
چو زلف سرکشت جانا ازین بیشمکن حال دل ما را مشوّش
خوشش بادا نسیم صبحگاهیکه کرد از بوی زلفت وقت ما خَوش
به تیغم گر زند زان دست و بازوشوم قربان نمی‌گویم به ترکش
اگر باد آورد بویی ز کویشبه بوی خاک کویش می‌کنم غش
به یاد آنکه اندر بر کشی یارجهان حالی بلای هجر می‌کش