شمارهٔ ۸۰۴
آنچنانم ز غم عشق تو حیران که مپرسواله و شیفته و خستهٔ هجران که مپرس
سر و سامان ز غم عشق تو دادم بر بادتو چنان فارغ ازین بی سر و سامان که مپرس
مشکل آنست که او فارغ از احوال منستدل سرگشته چنان تشنهٔ جانان که مپرس
جور این چرخ ستمکاره کشیدم بسیاردر غم و شدّت هجران تو چندانکه مپرس
تا سواد سر زلف تو بدیدم عمریستکه چنانم من از آن روز پریشان که مپرس
گفته بودم که تو را روی به مه میماندآنچنانم من ازین گفته پشیمان که مپرس
تا گل روی تو دیدم همه شب چون بلبلمیزنم نعره شوقی به گلستان که مپرس
از جهان مسکن من خاک در تست ولیمیکشم جوری از آن مردک دربان که مپرس
به امید حرم وصل تو ای جان و جهانزحمتی دیدهام از راه بیابان که مپرس