گنج

شمارهٔ ۷۹۰

به دست دل نیفتاده چو تو حوری‌وشی هرگزسهی سرو دلارامی نگاری سرکشی هرگز
ز لعل آن لب شیرین به رخسار چو خورشیدتنیفتاده‌ست در جانم بدینسان آتشی هرگز
فروناید دلم باری به صورتهای بی معنیبه صورت کی بود چون تو به معنی مهوشی هرگز
به مخموری آن چشمت نباشد در جهان نرگسکه دیده مست و مخموری چو چشمت سرخوشی هرگز
اگرچه دُردِ درد تو بسی نوشیده‌ام لیکنندیدم در شراب آن دو لعل لب غشی هرگز
اگرچه جز جفا از دل نیاید بر من مسکینز سر بیرون نکردم من هوای دلکشی هرگز