شمارهٔ ۷۸۹
فغان و داد ازین روزگار سِفله نوازکه دارد اهل مروّت بدین صفت به نیاز
ز آهن و مس و رویست و قلع عالم پُرطلا و نقره ازین جور میرود به گداز
چراغ بزر ز روغن همیشه میسوزدجفا نگر که سر شمع میبُرند به گاز
به شهر، کبک و کبوتر به دانه میدارندبه دشت و کوه و بیابان به طعمه گردد باز
ز جور چرخ جفاجوی دونِ دون پرورنکرد مرغ دل من درین هوا پرواز
حکایت ستم چرخ با که بتوان گفتبه غیر باد صبا کاو مراست محرم راز
مگر به گوش فلک از جهان دهد پیغامکه بیش ازین سر ناجنس را به خود مفراز