گنج

شمارهٔ ۷۸۰

سروی به خون دیده بپروردمش به نازبرداشت از سر من بیچاره سایه باز
گفتم چرا تو سایه ز ما برگرفته‌ایگفتا تو بیش ازین به قد سرو ما نناز
ماییم سر کشیده بر اوج فلک ببیندر آتش فراق چو قلعی تو در گداز
گفتم که حال ما که رساند به گوش توجز باد صبحدم که بود او محلّ راز
گوید نیازمندی ما را به حضرتشآن دلنواز گرچه ز ما هست بی نیاز
محراب ابروی تو مرا قبله دلستحیران منم به روی تو پیوسته در نماز
جانم به لب رسید و جهانم ز دست رفتآخر ز وصل خویشتنم چاره‌ای بساز
شمشاد قامت تو هرآن دیده‌ای که دیددیگر نظر چرا کند آخر به سرو ناز
گنجشک دل به چه پر مرد عشق تستافتاده بس به دام هوای تو شاهباز