گنج

شمارهٔ ۷۷۹

هست چون زلف بتانم هوس عمر درازتا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز
سر به گوش تو نهم حال جهان عرضه دهمتا نظر بر من بیچاره کنی از سر ناز
سرّ عشق تو نخواهم که بگویم با کسخاصه با باد صبا کاو نبود محرم راز
دور وصل تو چو عمرست شتابان چه کنمچند نالم ز غم عشق تو شبهای دراز
چند پیش رخ مه پیکر تو جان جهانهمچو شمعی بود از هجر تو در سوز و گداز
چند گویم به لب آمد ز غمم جان عزیزچند گویی به من خسته که با درد بساز
دل بیچارهٔ من با غم عشقت چه کندچون کبوتر نتواند که کند حمله به باز
مرغ جان من مسکین به هواداری توآن تواند که کند بر سر کویت پرواز
وا پس آ جان گرامی به تنم تا گویندعمر بگذشت ولی جان به جهان آمد باز