گنج

شمارهٔ ۷۶۷

قافیه: ر۱۱ بیت
آمد نسیم صبحدم وز یار می‌آرد خبریاری که گر بینیش رو خیره شود در وی بصر
ای من غلام روی تو جان می‌دهم بر بوی توساکن شدم در کوی تو بر ما نمی‌آری گذر
بادت فدا جان رهی داغم به دل تا کی نهیای قامت سرو سهی از مردمی در ما نِگر
از غمزه شهلای تو وز روی شهر آرای توآن قامت و بالای تو بر خون ما بندد کمر
آشفته‌ام چون موی تو روی دل ما سوی تودر آرزوی روی تو تا کی خورم خون جگر
چشمان مستت خورده می روی تو چون گل کرده خویای نور دیده تا به کی بر ما نیندازی نظر
ای دیدهٔ پر خون من بر اشک چون جیحون منبر طالع وارون من رحمی کنی جانا مگر
یک شب نیامد پیش من صد نیش زد بر ریش منبا این همه در کیش من جان کرده‌ام پیشش سپر
ای نور هر دو دیده‌ام بس در جهان گردیده‌امبالله اگر من دیده‌ام همچون تو منظوری دگر
هر لحظه‌ای گریان شوم وز شوق سرگردان شومدر عید تو قربان شوم چون سروم ار آیی به بر
فارغ تو از حال جهان ای مهرخ نامهربانمن بر فدایت می‌کنم جان و جهان و مال و سر