شمارهٔ ۷۵۳
ای صبحدم نسیم سر زلف تو بیاریا از من غریب پیامی ببر به یار
از من بگویش ای بت نامهربان شوخکشتی مرا به وعده وصل و به انتظار
تا کی کشی چنین تو سر از ما چو سرو نازتا کی به جست و جوی تو گردم به هر دیار
از بادهٔ فراق تو سرمست بودهامبوسی بده ز لعل تو تا بشکنم خمار
فریاد من ز دست نگاریست بوالعجبکاو را به غیر جور و جفا نیست هیچ کار
بارم ز عشق بر دل و کارم نه بر مرادما را به روزگار تو اینست کار و بار
از روزگار آه کشم یا جفای یارآهی کشم ز یار و هزاران ز روزگار
فریاد خستگان سرِ تیغ هجر رسزین بیش جور بر من مسکین روا مدار
کامم بده ز دولت وصلت چرا که هستبر یارم اشتیاق و جهان نیست پایدار