شمارهٔ ۷۵۲
صبا برو ز بر من به سوی آن دلداربپرسش از من مسکین خسته دل بسیار
مپیچ در سر زلفین عنبرآسایشنسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار
بگو که بر منِ آشفته حال رحمت کنکه شد به تیغ فراق تو خاطرم افگار
ز خورد و خواب برآمد دلم به هجرانتترحّمی بکن آخر به دیدهٔ خونبار
مکن که عادت تو نیست مردم آزاریتو نور دیدهٔ مایی نخواهمت آزار
تو فارغی ز من خستهٔ پریشان حالکه خوش به خواب صبوحی و من ز غم بیدار
چرا به حال جهان التفات مینکنیبه حرمت هر دو جهان را به لطف دوست بدار
تو حال زار دل ما مگر نمیدانیکه شد دلم به فراق تو از جهان بیزار