گنج

شمارهٔ ۷۵۰

خوش نسیمی می‌وزد در صبح از بوی بهارساقیا برخیز و زود آن بادهٔ گلگون بیار
تا خمار روز هجران را به آب سرخ میبشکنم در انتظار آن نگار غمگسار
نرگس شهلای بستان را کنم جان پیشکشدل دهم بر باد غم بر یاد چشم پُر خمار
در میان خون دل مستغرقم از درد آنکان قد چون نارون را کی درآرم در کنار
هیچ می‌دانی نگارا در سرابستان هجردیدهٔ مهجور من تا گشت بازت باز یار
سرو سرکش گفت من سلطان بستانم ولیدر جهان از سرو بالاتر بود دست چنار
زآب دیده پروریده‌ستم نهال قامتتگوش می‌دارش ز باد ناامیدی زینهار
در شب وصلت قمر گر برنیاید گو میاکافتاب از عکس روی یار من شد شرمسار
هرچه از باد بهاری گلبن جان گرد کردبر قد و بالای آن دلدار می‌خواهم نثار