شمارهٔ ۷۴۶
ای دل مجروح مهجور پریشان روزگارهمچو زلف دلبران پیوستهای در نور و نار
کار تو بالا گرفت و کار ما از دست رفتدر فراق روی او اینست ما را کار و بار
او ز حال زار ما گرچه فراغت باشدشدیدهٔ بختم نهاده روز و شب در انتظار
گفت صبری پیش گیر و بیش ازین انده مخورزانکه نوش از نیش باشد دایماً و گل ز خار
ما چو خاک راه تو خواریم و تو چون سرو نازعیب کی باشد اگر روزی کنی بر ما گذار
نرگس سرمست در بستان فکنده سر به پیشتا که چشم دلفریبت کی کند دفع خمار
بنده گر بسیار داری در جهان عیبت که کردلیکن از مهر و وفاداری یکی را گوش دار