شمارهٔ ۷۳۴
گر آید نسیمی ز سوی نگارکنم جان و دل بر نسیمش نثار
دماغم بیاساید از بوی اوجهان تازه گردد به باد بهار
بهار آمد و باد نوروز بازبیاورد بویی چو مشک تتار
چه مشک و چه عنبر چه کافور و گلبود همچو بوی سر زلف یار
به سوی گلستان اگر بگذردفرو ریزد از شرم او گل ز بار
خجل گردد از قامتش نارونبه خاک افتد از شرمساری چنار
بنفشه خجل گشت از زلف اوفتاده به پایش چنین سوگوار
سرافکنده نرگس به پیشش کنونز مستی چشمش شده در خمار
ز شرم رخش ارغوان شد بنفشتو خیری نگر کاوست زار و نزار
زبان آوری کرد سوسن از آنمیان ریاحین چنین است خوار
سمن با رخش لاف میزد به حسنبه جان آمد او را ز گل نوک خار
شقایق فروغ جمالش بدیدشد از رنگ رخسار او شرمسار
به پیش گلستان رویش به باغنیامد گل و یاسمن در شمار
چو در بوستان بگذرد سرو نازسراید چو مستان ز مهرش هزار
مرا آرزو هست در فصل گلمیان چمن یارم اندر کنار
شکوفه چو بشکفت در بوستانچو سیمش برافشان به پای نگار
جهان خوش شد و نیست ما را خوشیکه جز غم نباشد درین روزگار