شمارهٔ ۷۲۳
چه چاره چون که دل از وی به کام دل نرسیدزلال لعل لب او به کام دل نچکید
به کام دل نرسیدم شبی به دولت وصلز درد روز فراق تو جان به لب برسید
منه تو بار گران بیش از این به شخص ضعیفستمگرا که از آن پشت طاقتم بخمید
به حال زار غریبی نزار رحمت کنکه جان بداد به هجران و روی دوست ندید
بکرد مرغ دلم در هوای جان پروازکه تا شراب مودّت ز جام عشق چشید
دل ضعیف ستمدیده بلا کش منبیا که از دو جهان مهر روی تو بگزید
بیا و کلبه احزان ما منوّر کنز حد گذشت میان من و تو گفت و شنید
چه شد چه بود که آن ماه روی مشکین بویبه سان آهوی وحشی ز پیش ما برمید
نشان که داد چو من بنده در جهان یک دلبتی ستمگر شوخ ای نگار چون تو که دید