شمارهٔ ۷۰۶
چمن به صبحدمی چون به گل بیارایددماغ جان من از بوی آن بیاساید
فروغ مهر نماند به چرخ میناگوناگر نگار من از دور چهره بنماید
خم کمان دو ابروی دوست محرابیستچه حاجتست که آن را به وسمه آراید
یقین که ماه ز شرم رخش شود بی نوراگر نقاب ز خورشید روش بگشاید
اگر به تازی حسنش شود سوار دمیعنان شوق ز دست زمانه برباید
جمال حسن تو در غایت کمال بودولی به روی نکو نیز هم وفا باید
منم چو آب نهاده مدام سر در پاتتو را چو سرو به ما سر فرو نمیآید
تویی ملول و من از جان و دل طلبکارتز روی لطف نگارا بگو چنین شاید
جفا نماید و رحمی نیامدش بر مناز این معاینه دل پشت دست میخاید
شب سیاه زمانه ز حور حامله استبه صبر کوش جهانا ببین چه میزاید