شمارهٔ ۷
ز دل کردی فراموشم تو یارامگر عادت چنین باشد شما را؟
ز شوق نقطهٔ خالت چو پرگارچرا سرگشته میداری تو ما را
بترس از آه زار دردمندانکه تأثیری بود بی شک دعا را
طبیب من تویی رنجور عشقمبه جان و دل همی جویم دوا را
به درد دل گرفتارم ولیکنبه درمان میدهی ما را مدارا
بگو کی غم خورد سلطان حسنش؟به لب گر جان رسد هر دم گدا را
ندارد مهربانی آن ستمگرمگر دارد دلی از سنگ خارا؟
اگر در راه عشقش خاک گردمبگو آخر چه نقصان کیمیا را؟
جهان پیشم ندارد اعتباریکه با کس کی به سر برد او وفا را؟