گنج

شمارهٔ ۶۸۵

دلبرم تا دل از برم بربودخون دل را ز دیده‌ام پالود
دل ما را به قید زلف ببستتا که آن طرّه را گره بگشود
هرکه در صبح دیده بگشایدبر رخ تو به طالع مسعود
در جهانش دگر چه می‌بایدغیر از این چیست غایت مقصود
هرکه محراب ابروان تو دیدواجبش شد که سر برد به سجود
پشت دل خم مکن که می برسدسرو را سرو را قیام و قعود
دل مسکین من به جان آمدای عزیزان ز هجر جان فرسود
از تکاپوی روز هجرانتدر زمانه ز ما یکی ناسود
خون و غم تا به کی قفا در دلچند سوزد بر آتشم چون عود
سر نهادم ز شوق بر کف دستگر بخواهی جهان و جان موجود
دست از دامنش نمی‌دارمگر زنندم به تیغ زهرآلود
نازنینا مگو به ترک وفاکه پشیمانیت ندارد سود
گرچه مهرت ز ما چو مه کاهیدمهر ما بر رخ تو ماه افزود
تا جهانست در وفاداریاز دل و جان مطیع امر تو بود
بر خلاف مزاج رای جهاندر وفای تو کرد بود و وجود