گنج

شمارهٔ ۶۷۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رشود۸ بیت
از حال من نگار مرا گر خبر شودچون زلف خاطرش همه در یکدگر شود
از آه دل بجز لب خشکم چه حاصلستاز خون دیده دامن من گرچه تر شود
هرگز گمان مبر که خیال رُخت دمیاز دیده دور گردد و از دل به در شود
بیچاره دل گناه ندارد ولی چه سوددانم یقین که در سر کار نظر شود
ای دیده تا به چند بریزی تو خون منکز دیده حال زار دلم زارتر شود
پیک نظر فرست مگر تا ببیندشورنه غذای روح ز خون جگر شود
دل گفت با دو دیده که مردم گواه منکان دیده را ببیند و حالش بتر شود
ای دل صبور باش به هجران و دم مزننومید هم مباش چه دانی مگر شود