شمارهٔ ۶۷۳
تا دلم را کردهای مأوای خودمن ندارم در غمت پروای خود
منّتی باشد به عید روی توگر کنی قربان مرا در پای خود
چشم ما بین تا به خود عاشق شویسر و جانم بر قد و بالای خود
چشم و روی و زلف و خال و رنگ و بویخوب داری هر یکی بر جای خود
عنبر و کافور و عود و مشک نابکردهای هرچار را لالای خود
عالمی شیدا و حیران کردهایدلبرا بر روی شهرآرای خود
سرو چون قدّ تو را در باغ دیدشرمش آمد از قد زیبای خود
سرگذشتم دوش بی روی تو بودزآب چشم شوخ خون پالای خود
گر بجویی در همه ملک جهانکی توانی یافتن همتای خود