شمارهٔ ۶۵۲
درد ما را دوا تواند بودزان جفاجو وفا تواند بود
دلبر از این دهان شیرینتکام جانم روا تواند بود
حالت درد ما که عرضه دهدپیش او جز صبا تواند بود
گوید آن دردها که بر دل ماستنازنینا روا تواند بود
ای بت دلربا به عهد رختهیچکس پارسا تواند بود
پای بست غم و بلاست دلمزان دو زلف دوتا تواند بود
تو مرا جانی و ز من دوریتن ز جان چون جدا تواند بود
آن بت از لطف خویشتن با منیک نفس گوییا تواند بود
ای بت بی وفا به جان جهانتا به کی این جفا تواند بود
بی تو جان در تنم نکو نفسیای دو دیده کجا تواند بود
دل مهجور من به درد فراقبیش از این مبتلا تواند بود
من شکسته دلم چو زلف بتانوصل او مومیا تواند بود
خاک پای تو در دو چشم بصردلبرا توتیا تواند بود
صحبت آن نگار شهر آشوبهیچ بی ماجرا تواند بود