شمارهٔ ۶۳۴
عاشقان را تا به کی در کوی تو رسوا کنندبی دلان را اینچنین سرگشته و شیدا کنند
روی بنما تا زمانی عاشقان روی تودیدهٔ مهجور را بر روی تو بینا کنند
ور نهان داری پریرویا ز چشم ما رختبر سر کوی فراقت بی دلان غوغا کنند
ساکنان کوی را گر بگذری روزی به لطفخاک پایت را به کحل چشم نابینا کنند
شربتی ده از وصالت وعده فردا مکنعاشقان و عاقلان اندیشه فردا کنند
گرچه راه وصل بربستند بر ما باک نیستهست امید آنکه این درهای بسته وا کنند
سرو قدّا جای تو بر دیدهٔ بینای ماستنازنینا نازنینان چشم و دل در ما کنند
آب دریا را به چشمه ریختن نبود عجببس عجب باشد که آب از چشمه در دریا کنند
من نه تنها میدهم شرح رخت را پیش گلوصف روی چون گل تو بلبلان هر جا کنند
گرچه سرو بوستانی در جهان بسیار هستلیک آزادی همه زان قامت رعنا کنند
گر به جست و جوی عشّاقت به هر سو میدوندعاشقی دل خسته همچون من کجا پیدا کنند
شربت صبرم طبیب از هجر او فرمود و گفتبی دلانش جرعه پر از چشم خون پالا کنند