شمارهٔ ۶۳۱
دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکنددرد ما را ز لب خویش دوایی نکند
این همه مهر و وفا کز رخ او در دل ماستنیست یک دم که به من جور و جفایی نکند
نیست یک شب ز فراق تو که دست دل مناز غمت پیرهنی را به قبایی نکند
چونکه بالاش بدیدم به چمن میگفتمعجب ار بر سر ما باز بلایی نکند
دل چو در چشم و سر زلف تو آویخت به مهرعشق گفت عهده به جانم که خطایی نکند
جز سر زلف سیاهت که دلم کرد وطندلبرا خاطر من میل به جایی نکند
چه کنم خانهٔ خود کرده سیاه این دل مناو هوس جز سر کوی تو هوایی نکند
در زمانی که دل من به در راز شودجز امید شب وصل تو دعایی نکند
خاطر خستهٔ مجروح من از ملک جهانخوشتر از دیدن دیدار تو رایی نکند