شمارهٔ ۶۲۱
وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کندبا من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند
درد دل حزین من رفت برون ز حد مگرحال من غریب را باد سحر ادا کند
درد مرا صبا بگو با بت دلپذیر مناوست طبیب درد من درد مرا دوا کند
کام منست لعل او جان منست وصل اواز لب لعل کام من خوش بُوَد ار روا کند
دیدهٔ جان نهادهام بر در دوست حلقهوارلطف نگار من مگر این در بسته وا کند
خاک در تو مسکنم گشت چه باشد ار بُتمیک نظری ز مرحمت سوی من گدا کند
از نظری که افکند بر من خاکی از شرفقلب من شکسته را بو که به کیمیا کند
سرو سهی چو بگذرد بر من خسته در چمنراست بگو چه کم شود گر نظری به ما کند
نور دو دیدهام به من گر نگرد به مردمیهست یقین که رحمتی بر من بی نوا کند
گفت نگار من شبی درد تو را دوا کنمکام دلت دهم ز لب گفتم اگر وفا کند
روی به روی او کنم پشت به خلق عالمیآن دل و دیده بی سبب پشت به ما چرا کند
چین دو زلف او جهان کرد شکسته دل ولیقصد دل شکستگان هرکه کند خطا کند