گنج

شمارهٔ ۶۰۸

وصالت دوای دل دردمنددر وصل از این بیش بر ما مبند
مکن گریه چون ابر بر جان منچو گل بر من و حال زارم مخند
مسوزان مرا از فراق رختکه او آتش است و دل ما سپند
که دارد بتی مهوش همچو مندو ابرو کمان و دو گیسو کمند
نخواهم به هر دو جهان جز تو کساگر روز حشرم مخیر کنند
نگیرد دلم انس با هیچکسگرم بی رخ تو به جنّت برند
چو تیر جفایت ببارد ز ابرنشاید که مژگان به هم برزنند
اگر در غمت ناله‌ای بشنویز مردان نه مردند ایشان زنند