شمارهٔ ۵۸۴
دیدهای کاو به سر کوی وفا رهبر شدبی تکلّف به همه ملک جهان سرور شد
دیدهام بی تو نمیدید جهان را گوییتوتیای شب وصل تو ورا رهبر شد
جان همی داد دلم در هوس دیدارتشکر یزدان که به مهر رخ تو بیمر شد
فصل ایام بهارست و لب جوی خوشستلیک با زیور حسن تو کنون بهتر شد
سوسن از جمله ریاحین چو به بو کمتر بودبوی خلقت بشنید او و زبان آور شد
یار من دور شدی باز ندانم خود راچه کنم با تو مرا دیده و دل خوگر شد
آتش عشق تو هر لحظه فزونست مرامهر ما روز به روز از دل تو کمتر شد
جان بدادم به امید شب وصلت باریروزی ما نشد و زان کسی دیگر شد
از پراکندگی حال جهان بی خبریزلف گمراه تو زان روی چنین کافر شد