شمارهٔ ۵۸۱
یار بی جرمی ز من بیزار شدناگهان با دشمنانم یار شد
مونس جانش همی پنداشتمنام و ننگم در سر این کار شد
زاری و افغان من سودی نداشتچون بدیدم موجب آزار شد
دیدهام از خواب غفلت مست بودای دریغا این زمان بیدار شد
در میان بحر شوق از ابر چشمدامنم مانند دریابار شد
هر گلی کز باغ وصلش دل بچیدعاقبت در چشم بختم خار شد
آخرالامر از فراق روی اودل ز جان، جان از جهان بیزار شد