شمارهٔ ۵۷۱
مرا با درد عشقت غم نباشدکه ما را چون تو دلبر کم نباشد
تو رفتی بر سرم یاری گزیدیبتر زاین پیش ما ماتم نباشد
نهادی بر دلم داغی که هرگزبجز وصل تواَش مرهم نباشد
مرا دردیست از دل بر فراقتکه یک دم طاقت دردم نباشد
به درد عشق رویت ای ستمگربه غیر از غم کسم همدم نباشد
هرآن کاو نیست مشتاقت یقین دانکه از نسل بنی آدم نباشد
مرا عشق تو چون کوهست بر دلنگویی از جهانت غم نباشد