گنج

شمارهٔ ۵۴۶

دلم ز غصّه هجران همیشه خون باشدندانم عاقبت او ز عشق چون باشد
هوای زلف تو چندان دلم به سر داردکه دایم از غم عشق تو سرنگون باشد
کسی که روی تو را دید و عشق با تو نباختتوان نبشت به فتوی که از جنون باشد
ز هجر روی تو بیچاره مردم دیدهز سوز سینهٔ من در میان خون باشد
فتاده‌ام به سر کوی تو به زاری زارروا مدار که عاشق چنین زبون باشد
فراق را چه تحمّل کند تن مسکیناگرچه خود به مثل کوه بیستون باشد
کجا به دیده جان راه عشق تو پویماگر، نه بوی دو زلف تو رهنمون باشد
به سر رویم چو پرگار گرد خانهٔ شوقجهان ز دایرهٔ عشق چون برون باشد