گنج

شمارهٔ ۵۴۴

قافیه: انباشد۹ بیت
خستهٔ هجر تو را وصل تو درمان باشددیده‌اش منتظر دیدن جانان باشد
از جفاهای فراق تو نگارا آخرتا به کی کار جهان بی سر و سامان باشد
با وجود عدم مهر و وفایی که توراستهرچه فرمان بدهی بر دل ما آن باشد
گر دهد رای خداوند به جانم فرمانبنده آنست که او تابع فرمان باشد
گرچه عفو تو بسی هست ولی بندهٔ تولاجرم از گنه خویش هراسان باشد
مهربانم به رخ مهروَشت می‌دانیکه مرا مهر رخت در دل و در جان باشد
من به عید رخ او رفتم و دل گفت میاکه کجا لاشهٔ تو لایق قربان باشد
سالها شد به فراق تو نگویی تا کیدل پُر درد من از عشق تو نالان باشد
دل سرگشتهٔ بی حاصل سرگردانمچند در عشق رخت غافل و نادان باشد