شمارهٔ ۵۳۶
نگارا وقت آن آمد که گل بر بار خوش باشدکنار سبزه و مطرب به روی یار خوش باشد
میان باغ با ساغر رقیبان بر کنار از منبه روی دوست بنشستن که گل بی خار خوش باشد
تو با ذوق و تماشا در میان باغ با یاراندل مسکینم از هجران چنین افگار خوش باشد
روا داری که این بی دل چنین مهجور در هجرانبدین مهجوریام جانا دل اغیار خوش باشد
میازارم به آزارت چو زارم بر رُخت ای گلنظر بر روی گلرویانِ بی آزار خوش باشد
به روی چون گلت جانا چو بلبل میکنم زاریکه عاشق در غم معشوق خود بازار خوش باشد
شبی خواهم به خلوتگاه جان دلبر ز مِیْ خفتهدو چشمم بر رخش چون بخت او بیدار خوش باشد
اگر باشد مرا صد غم ز هجرش بر دلم شایدولی گر غم خورد بر حال ما غمخوار خوش باشد
دلم بحر جهانی شد در او سرگشته شد طبعمز دریا گر برون آرد دُری شهوار خوش باشد