گنج

شمارهٔ ۵۳۲

ز نامرادی ما گر تو را خبر باشدیقین به حال دل ما تو را نظر باشد
بیا به پرسش بیمار تا کنم به فداهزار جان گرامی مرا اگر باشد
صبا تو حال دل من چو نیک می‌دانیبه سوی آن بت رعنا گرت گذر باشد
به گوش او برسان نالهٔ مرا و بگوکه آه سوختگان را یقین اثر باشد
مباش ایمن از آه درون دردآلودکه عاقبت اثری زان ستم مگر باشد
اگرچه هست به جای منت بسی دلدارمرا به جای تو جانا کسی دگر باشد
نیاورم به برت ای نگار نقل حضوراز آن جهت که مبادا که دردسر باشد
تو گفته‌ای که چه کردم بگو به جای جهانکسی دگر بگرفتی از این بتر باشد