گنج

شمارهٔ ۵۲۵

مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشددوای درد دوری را مگر لطف شما باشد
مرا یاریست بی همتا، ندارد در جهان مانندچنین یاری نمی‌دانم که در عالم که را باشد
ز دولت خانهٔ وصلت فتادم در شب هجراننگارینا چنین ظلمی بر این مسکین چرا باشد
میان مجمع رندان همی خواهم که بنشیندبه شرطی کان بت مه رو به تنها زانِ ما باشد
به درد دل گرفتارم من سرگشته بی وصلشبود با دیگری شاد او مسلمانی کجا باشد
مرا چون جان بود در تن ملول از ما چرا گرددنگویی یار سنگین دل جدا از ما چرا باشد
به صبح و شام می‌گویم دعای دولتت دایمدعای صادقان در شأن یاران بی ریا باشد
نظر فرما به محتاجان ز روی صورت و معنیخصوصاً بر دلی محزون که از غم مبتلا باشد
به شیرش در شده خوبی مگر با جان برون آیدگدا گر خود شود سلطان گدا را خو گدا باشد