شمارهٔ ۵۲۰
دردم ز وصل دوست به درمان نمیرسدواین تیره روز هجر به پایان نمیرسد
جانم به لب رسید ز دست جفای خلقواین طرفه تر که شرح به جانان نمیرسد
یک لحظه نگذرد که دل خسته مراصد تیر از فراق تو بر جان نمیرسد
ما جان نهادهایم به راه غمت ولیکما را گناه چیست چو فرمان نمیرسد
عید رخم نمای که این لاشهٔ ضعیفاز درد دوری تو به قربان نمیرسد
یک دم نمیرسد که دلم را هزار بارصد تیغ غم ز جور رقیبان نمیرسد
او حاکمست و عادل و من بندهٔ ضعیفآخر چرا به غور ضعیفان نمیرسد
درد و غمست کار جهان سر به سر تماملیکن به محنت شب هجران نمیرسد
تا کی جهان به جان رسد از خار جور خلقیارب دمی به وصل گلستان نمیرسد