شمارهٔ ۴۹۶
شب فراق تو جانا مرا به جان آوردچه عادتست که عشق تو در جهان آورد
که کام دل ز لب لعل خویشتن ندهددلم ز جور تو ای جان از آن فغان آورد
فراق روی تو را خود چگونه شرح دهمسرشک دیدهٔ ما را چو ناودان آورد
بریده باد زبانش که نام نیک تو رابه عمر خویش به بد گفت و در زبان آورد
حرارتیست چنان آفتاب روی تو راکه آب دیده ز چشم دلم روان آورد
نسیم عنبر سارا دمید صبحدمیمگر صبا ز سر زلف دوستان آورد
شکست رونق گل در چمن از آن ساعتکه دلبرم رخ زیبا به گلستان آورد
نشست سرو سهی بر بساط خاک از شرماز آن که قامت رعنا به بوستان آورد
بر آستان که ندارم ز آستان محرومجهان چو روی محبّت بر آستان آورد