گنج

شمارهٔ ۴۷۰

مسلمانان نه صبر از جان توان کردنه درد عشق را درمان توان کرد
نه بر دردش تحمّل هست از این بیشنه از دست غمش افغان توان کرد
نه وصلش را توان دیدن به خوابینه بر دل دردسر آسان توان کرد
نه از بستانش یک گل می‌توان چیدنه ترک نغمهٔ دستان توان کرد
نه بر وصلم بود دستی خدا رانه صبری در غم هجران توان کرد
نه بتوان چید شفتالو ز باغشنه طوفی در سرابستان توان کرد
به درد روز هجرانش به زاریدو چشم بخت را گریان توان کرد
جهان را گر به وصلش می‌نوازدفدای پای آن جانان توان کرد