شمارهٔ ۴۶۸
تا چند دل از هجر تو بیهوش توان کردزهر شبِ هجرانِ رخت نوش توان کرد
آتش چه زنی از رخ خود در من از این بیشبر آتش هجران تو سرپوش توان کرد
یکباره بکش تا بِرَهم از غم هجرانبر آتش غم تا به کی این جوش توان کرد
با آنکه جفا بر من دلداده پسندیای دوست وفای تو فراموش توان کرد
گر وصل نباشد صنما دست وفا رابا خیل خیال تو در آغوش توان کرد