شمارهٔ ۴۶۰
طبیب درد دلم را دوا نخواهد کردامید ما ز لب خود روا نخواهد کرد
بسی امید مرا داد بر وفا چه کنمعجب گر آن بت سرکش جفا نخواهد کرد
چنین که من اثر وصل او همی بینمبه قول خویش همانا وفا نخواهد کرد
گرفت دامن وصلش به صد امید دلمیقین که دست طلب زو رها نخواهد کرد
اگرچه هست بلای دل من آن بالادل ضعیف به ترک بلا نخواهد کرد
به درد هجر گرفتارم آن صنم زین بیشمگر به درد و غمم مبتلا نخواهد کرد
مرا چو جان جهان و جهان جانست اویقین که جان ز جهانی جدا نخواهد کرد