شمارهٔ ۴۵۵
منم از درد هجران چون گلی زردشکفته در فراقت با غم و درد
به درد روز هجرانت نگاراجدا کردی مرا از خواب و از خَورد
به غم جفتم ز درد دوری توچرا داری ز وصل خود مرا فرد
شدم در ششدر هجران گرفتاراز آن تا باختم با عشق او نرد
منم با درد آن عشق پری رویهمیشه با دلی گرم و دمی سرد
نه مرد عشق او بودم ولیکنبود فرقی تمام از مرد تا مرد
جفا از سر گرفتی با من ای دوستکه گفتت کز وفا و عهد برگرد
ربود از ما قرار و صبر و آرامچرا با ما نگارینم چنین کرد
خبر داری که در ایام هجرتغم عشقت بر آورد از جهان گرد