گنج

شمارهٔ ۴۴۲

دل در غم هجران تو بهبود نداردجز وصل تواَش هیچ دوا سود ندارد
می‌دان به یقین ای دل و جان کاین دل تنگماز هر دو جهان غیر تو مقصود ندارد
جان را طلبیدی ز من ای خسرو خوبانجان چیست که از بهر تو موجود ندارد
بر بوی کرم گرد جهان گشت دل منگویی به جهان کس کرم و جود ندارد
از آه من خستهٔ مهجور بیندیشزان روی که این آتش ما دود ندارد
با بوی دو زلفت چه بود عنبر سارابوی نفست مجمره عود ندارد
گر زانکه مرادم ندهد دوست چه چارهبیچاره جهان طالع مسعود ندارد
گر بندهٔ محمود ایازست حقیقتاین بنده ایازیست که محمود ندارد
عشّاق تو چون نغمهٔ عشقت بسراینداین نغمه نواییست که داود ندارد