گنج

شمارهٔ ۴۴

جز شب وصل تو جانا که کند چارهٔ ماخود نگویی چه کند خستهٔ بیچارهٔ ما
مدّتی تا دل سرگشته به عالم گشته‌ستتا چه شد حال دل خستهٔ آوارهٔ ما
اینچنین خسته‌روان کز غم هجر تو منمهم مگر شربت وصل تو کند چارهٔ ما
گفتم ای دوست به وصلم ننوازی گفتاچه کنم نرم نگشته‌ست دل خارهٔ ما
دل به من گفت برو زلف سمن‌ساش بگیرگفتم ای دل چه کنم نیست بدان یارهٔ ما
از غمم جان به لب آمد ز جهان سیر شدمکه ندارد بجز از غم دل غمخوارهٔ ما
شکر الطاف تو ای دوست نمی‌یارم گفتچه نکرده‌ست بگو لطف تو دربارهٔ ما