شمارهٔ ۴۲۸
لب لعلت ز جهانی دل و جان میطلبددل و جان را چه محل هر دو جهان میطلبد
چون قد سرو روانت بخرامد به چمندر نثار قدمش روح و روان میطلبد
بلبل جان من از شوق گل رخسارتگل به بستان جهان نعره زنان میطلبد
ز جفای تو نگارا دلم از جان بگرفتهمچنان دولت وصل تو به جان میطلبد
آنکه بیرون بود از حسن تو داری به جهاندل سرگشتهٔ من در لبت آن میطلبد
دل من در طلب قامت رعنای تو بودنه که در باغ جهان سرو روان میطلبد
چون تو را بود عنایت به سوی خسته دلاندل بیچارهٔ ما از تو همان میطلبد