گنج

شمارهٔ ۴۰۸

شبت بی من خسته دل خوش مباددلم همچو زلفت مشوّش مباد
ز خون دو چشم و ز سوز جگرچو من کس در آب و در آتش مباد
ز بالای آن قامت همچو سروچو من مستمندی بلاکش مباد
به غیر از شراب لب لعل توکس از دوستان تو سرخوش مباد
به امّید وصل تو ما در جهانبجز کوی جانان فروکش مباد
اگرچه به دردم ندارد دواهمی گویم از جان که دردش مباد