شمارهٔ ۴۰۶
هیچ کس در غم ایام چو من خوار مباداینچنین خسته جگر بی دل و بی یار مباد
چون من سوختهٔ خسته جگر هیچ کسیدر شب محنت هجر تو گرفتار مباد
من ز غم خوارم و غمخوار ندارم چه کنمدر ره عشق تو کس چون من غمخوار مباد
چون بجز لطف تو ای دوست مرا یاری نیستجز غم عشق تواَم در دو جهان کار مباد
ترک مست تو بیازرد مرا دل به جفامکن ای دوست کسی در پی آزار مباد
با سر زلف دوتای تو که چین بر چینستنافهٔ مشک ختن در همه تاتار مباد
با وجود خط چون سنبل تر بر قمرتدر همه ملک جهان طبلهٔ عطّار مباد