گنج

شمارهٔ ۳۹۶

قافیه: اد۷ بیت
ای مردمک دیده تا کی کنی این بیدادخون جگرم ریزی از دیده که شرمت باد
هجران تو جانم را آورد به لب باریوز دولت وصل تو یک لحظه نگشتم شاد
شیرین لب تو هرگز کی داد شبی کامموز حسرت روی تو جان داد چنین فرهاد
آن روز که می‌بستی بر عهد و وفا بندیبا من خردم می‌گفت عهدیست نه بر بنیاد
دادم بده از وصلت ای دوست شبی آخرورنی بر دادارم از جور تو خواهم داد
دریاب دل ما را ورنه دو جهان باریاز دست جفای تو بر باد نخواهم داد
هستت دل چون پولاد رحمی نبود در ویتا چند زنم آخر فریاد ز تو فریاد