شمارهٔ ۳۸۴
به رویت اشتیاقم بی نهایتبود گر سویم اندازی عنایت
جفا کردی بسی بر من نگارانپیچیدم سر از مهر و وفایت
که جان من ز هجران بر لب آمدبگو جانا اگر اینست رایت
تو سلطان جهانداری خدا رانظر کن یک زمان سوی گدایت
بسی از دشمن و از دوست دیدمجفا و جور و خواری از برایت
تو هم گر زانکه گردانی چو پرگارنگردانم سر از فرمان و رایت
گر آب زندگانی بخشدم خضرنخواهم آن و خواهم خاک پایت
نظر بر من نداری تا دگربارچه کردند از من مسکین روایت
ندارم صبر دل کز حد ببردیجفا و جور را هم هست غایت